تبلیغات
سرباز صاحب الزمان - یادمان شهدای ارتش/ امیر سرتیپ 2 مصطفی پژوهنده
رهسپاریم با ولایت تا شهادت
من را نمی شناخت کسی اینجا، گم نامم و به نام تو می نازم آسمان غرق خیال است .کجایی آقا؟ در حسرت بهار نشستم نیامدی
 
خوش به حالت که عاقبت بخیر شدی...
از نگاه همرزمان
الگوی فداکاری و شجاعت  
من و شهید پژوهنده در لشکر 58 و در مقام فرمانده ی گردان در مناطق عملیاتی حضور داشتیم. با آن شهید از نزدیک آشنایی کامل داشتم. من در آن زمان فرمانده ی گردان تانک لشکر ذوالفقار بودم و ایشان فرمانده ی گردان پیاده بود.
او از نظر فرماندهی، فردی با تدبیر، مقتدر، متعهد و شجاع بود. همواره ترجیح می داد در میان رزمندگان خط مقدم حضور داشته باشد و حاضر نبود که از خط تماس دور شود. هرگاه عملیاتی صورت می گرفت، اگر یگان او به طور سازمان دهی شده در آن عملیات شرکت نداشت، درخواست می کرد به طور داوطلب از وجود او هم در درگیری های مستقیم با دشمن استفاده شود. چندین بار به سبب بیان راهکارهای مناسب برای طرح ریزی عملیات، تقدیر شفاهی و کتبی از فرماندهان دریافت نمود.
یک بار قسمتی از گردان او و قسمتی از یگانی که فرماندهی اش به عهده ی من بود، به طور مشترک مواظب شدند عملیات گشت شناسایی را در محور نفت شهر انجام دهند. من که مسئول گروه شناسایی در آن محور بودم، از مسیر عبور گروه پژوهنده نیز اطلاع داشتم. دو ساعت پس از حرکت برای آخرین هماهنگی به آن مسیر حرکت کرده، پژوهنده را دیدم که نفر اول گروه و جلوتر از بقیه در حال هدایت سربازان است.
سربازان یگان شهید پژوهنده به او اعتماد زیادی داشتند و از شجاعت و بی باکی فرمانده ی خود به نیکی یاد می کردند و معتقد بودند که با حضور این فرمانده احساس آرامش می کنند، چون وجود او برای پرسنل سبب تقویت روحیه بود.

فاتح ارتفاعات چرمیان  
شهید پژوهنده از سربازان دلیر و افسران لایق ارتش جمهوری اسلامی ایران، در اولین عملیات، واگذاری به تیپ 58 ذوالفقار در منطقه ی گیلان غرب به نام مطلع الفجر، در مقام فرمانده ی گروهان دوم، از گردان سوم در عملیات شرکت داشت.
در این عملیات حمله به ارتفاعات چرمیان و تپه های گچی به گروهان وی محول شد. روحیه ی گروهان پژوهنده تهاجمی و تکاوری بود، به طوری که از تاخیر عملیات به خاطر پیش بینی تدارکات ناراحت به نظر می رسیدند.
پس از آغاز عملیات در همان ساعات اولیه، پژوهنده در راس رزمندگان گروهان دوم، ارتفاعات چرمیان را از تصرف دشمن خارج کرد. هنوز صدای شهید پژوهنده را به یاد دارم که پس از فتح اهداف منظور نظر، به وسیله ی بی سیم برای توپ خانه پیام می داد که آتش های خود را منظم کنند. گروهان شهید پژوهنده موفق شد پس از تسلط به ارتفاعات چرمیان، تپه های گچی را که ارتفاعات مهمی در منطقه به شمار می آمد، به تصرف در آورده، دشمنان متجاوز را به سختی شکست دهد.
تجارب ارزشمند شهید پژوهنده از یک طرف، مجروحیت وی در چند عملیات از سوی دیگر، باعث شد که وی به دانشکده ی افسری منتقل شود تا ضمن مدتی استراحت در یگان های خارج مناطق عملیاتی، تجارب ارزشمند خود را در اختیار دانشجویان دانشکده ی افسری بگذارد. اما این انتقال برخلاف تبادل شخصی وی بود، از این روی، پس از مدتی، بار دیگر داوطلبانه به تیپ 58، که آن زمان به لشکر 58 تکاور تبدیل شده بود، منتقل گردید و در سمت فرمانده ی گردان، خدمت خود را در جبهه های نبرد ادامه داد. شهید پژوهنده در اکثر عملیات ها به منزله ی خط شکن وارد نبرد می شد و همواره عزت و موفقیت را برای رزمندگان و ذلت و شکست را برای دشمنان فراهم می کرد. او تا آخرین لحظات زندگی خود هرگز از پای ننشست.

خط شکن ذوالفقار
با شهید پژوهنده از سال 1353 آشنایی دارم. من و او هر دو در آن زمان دانشجوی دانشکدۀ افسری، بودیم. معمولاً از دانشجویان سال سوم دانشکده ی افسری تعدادی انتخاب می شدند تا در گروهان های دانشجویی سال اول و دوم دانشکده در مقام سر گروهبان و گروهبان دسته، انجام وظیفه کنند. من در آن سال سر گروهبان گروهانی بودم که پژوهنده هم در آن حضور داشت.
پژوهنده در زمره ی دانشجویان مذهبی، مخلص و با ایمان به شمار می رفت. او در جلسات مذهبی (تفسیر و قرائت قرآن) در مسجد حضور می یافت و در این زمینه مشوق دیگران هم بود. پس از دانشکده ی افسری سال ها بعد، یعنی خرداد 61، در تیپ ذوالفقار بار دیگر با پژوهنده در یک یگان قرار گرفتم. او در آن سال یکی از فرماندهان نمونه ی تیپ ذوالفقار بود. شهید پژوهنده یکی از پرسنل شاخص تیپ ذوالفقار به شمار می آمد. او در آن تیپ رشادت های فراوانی از خود نشان داد و همیشه در مقام فرمانده ی پیش رو و خط شکن لشکر ذوالفقار، توجه همه را به خود جلب می کرد. از جنبه ی رشادت و شجاعت و همچنین از نظر بعد معنوی، چنان شایسته ی اطمینان بود که فرمانده ی لشکر، تسلیم اظهارات و گفته های او بود. صداقت و اخلاص پژوهنده را همه ی پرسنل اعم از کادر و وظیفه قبول داشتند.
با پرسنل تحت فرماندهی خود مهربان و با گذشت بود، اما افرادی را که از زیر بار مسئولیت شانه خالی می کردند، تنبیه می نمود. رشادت های پژوهنده در منطقه ی عملیاتی به حدی بود که رادیوی عراق بارها اسم ایشان را به میان می آورد و او را تشویق به تسلیم و معرفی می کرد، برای نمونه، پس از عملیات محرم که نیروهای عراقی به عقب رانده شدند، رادیوی عراق برای سرهنگ علی یاری (فرمانده ی تیپ) سروان کوهی (فرمانده ی گردان) من و شهید پژوهنده چند بار پیغام تسلیم داد.
منطقه های عملیاتی که ما در آن حضور داشتیم، جبهه ی شرهانی، منطقه ی ابوقریب، ارتفاعات حمرین و پاسگاه زبیدات بود که تا سال 65 هرچند مدت، در یکی از آن مناطق انجام وظیفه می کردیم. در سال 1365 به عقیدتی ـ سیاسی منتقل شدم. در همان سال بود که خبر شهادت پژوهنده را بر اثر انفجار گلوله ی توپ شنیدم. بدون تردید لشکر 58 با فقدان پژوهنده، افسری رزمنده، فداکار و با ایمان را از دست داد.

نماز در میدان مین دشمن  
اولین باری که توفیق دیدن این شهید والامقام را داشتم، سال 1361 در دانشکده ی افسری بود. شهید پژوهنده از جمله فرماندهان ممتاز و موفقی بود که در بین هم طرازانش شاخص بود و در مقام فرمانده ی گروهان دانشجویی، در دانشگاه افسری مشغول انجام وظیفه بود.
با آمدن ایشان به یگان دانشجویی ما، نسیم معطری از صفا و صمیمیت و عشق و جبهه و جنگ در گروهان وزیدن گرفت. هر بار که در جمع دانشجویان صحبت می کرد شور و شوق بسیار عجیبی در بچه ها پدیدار می شد. ماهها بعد متوجه شدیم که این افسر رشید در حال استراحت پزشکی است و به همین دلیل در تهران انجام وظیفه می کند، اما بلافاصله بعد از بهبود، دیگر بار داوطلبانه به مناطق عملیاتی اعزام شد.
خوب به یاد دارم هنگامی که بعد از دوران مقدماتی در شیراز طرح تقسیم در حال اجرا بود، اکثر دانشجویان می خواستند که با ایشان خدمت کنند که این سعادت نصیب همه نگردید و فقط هفت نفر به لشکر 58 تکاور ذوالفقار منتقل شدند که من نیز جزو آن هفت نفر بودم.
ایشان بلافاصله در قرارگاه لشکر حاضر شده، با اصرار زیاد سعی کرد تا تعداد بیشتری از دانشجویان را برای خدمت در گردانی که مسئولیت فرماندهی آن را داشت منتقل کند. سرانجام من به اتفاق ستوان عباس ترکاشوند به گردان 183 تکاور اختصاص یافتیم.
گردان در خطرناک ترین و پر حادثه ترین مناطق جزیره ی مجنون مستقر بود و روزانه تعداد زیادی از پرسنل بر اثر درگیری های مستقیم و اصابت ترکش مجروح شده، یا به شهادت می رسیدند.
بعد از اندکی استراحت، در خدمت ایشان به خط مقدم و محل استقرار گروهان رفته، در جمع پرسنل کادر، در داخل سنگر به فرماندهی گروهان معرفی شدیم.
از همان روز به بعد متوجه شدیم که شهید پژوهنده کمتر روزی را در سنگر خودش می گذراند و تقریباً هر شب را در یکی از گروهان ها و مواضع کمین سپری می کند، از همین روی پرسنل از هیچ کوششی برای حفاظت از خط مقدم دریغ نمی کرد.
خوب به یاد دارم بارها که در خدمت ایشان بودیم، هرگاه فردی از پرسنل یگان مجروح می شد، اولین نفری که به بالین او می رسید این شهید والامقام بود و همواره زیر لب زمزمه می کرد و در آن حال از سرباز مجروحش شفاعت می طلبید و به او می گفت: «خوش به حالت که عاقبت به خیر شدی. انشاءالله خدا قسمت ما هم بکند.»
بعد از مدتی برای انجام عملیات کربلای شش به منطقه ی غرب کشور اعزام شدیم و برای شناسایی هدف ها هر شب به گشت شناسایی می رفتیم. روزی به ایشان اطلاع دادم که شناسایی ما تمام شده آماده ی اجرای عملیات هستیم، اما ایشان در جواب گفت: «من باید حتماً تمام زوایای هدف را ببینم تا مبادا مشکلی برای شما پیش نیاید.»
قرار بر این بود که شب با هم برای بازدید هدف ها به تپه ی آنتن، در غرب کشور نزدیک شده، معابر وصولی را بررسی کنیم.
همان شب بعد از خواندن نماز در یکی از سنگرهای سربازان، از خط عبور کردیم و ایشان به من گفت که فقط یک نفر از بی سیم چی ها را با خود ببریم و بقیه ی بچه ها امشب را استراحت کنند تا برای عملیات آماده باشند.
وقتی به اطراف تپه ی آنتن رسیدیم، ایشان اصرار کرد که باید حتماً تا پشت مواضع دشمن پیش برویم و وضعیت آن جا را هم شناسایی کنیم. چون آنت بی سیم دیده می شد، در همان جا از بی سیم چی جدا شده، از داخل رودخانه ی پر آب با مشکلات فراوان به پشت مواضع دشمن رفتیم.
در آن جا مشغول بررسی اوضاع عقبه ی دشمن بودیم که عناصر کمین دشمن با استفاده از دوربین دید در شب، ما را دیدند و به ما شلیک کردند، به طوری که ما مجبور شدیم از سمت دیگری به سوی نیروهای خودی برگردیم و به همین دلیل راه را گم کردیم و در میدان مین دشمن گرفتار شدیم. در همین درگیری قطب نما از کار افتاد و ما سمت خودی و دشمن را نمی شناختیم. هوا کم کم داشت روشن می شد و ما می بایست هرچه زودتر فکری برای بازگشت می کردیم، اما ایشان با طمانینه ی خاصی به من گفت: «اول نماز بخوانیم که اگر شهید شدیم بی نماز از دنیا نرفته باشیم.» شهید پژوهنده در همان میدان مین بدون این که کوچکترین اعتنایی به وضعیت آن لحظه داشته باشد، مشغول نماز شد.
در آن لحظات بحرانی ایشان به چهار جهت نماز خواند و بعد از دعا و نیایش آماده ی خروج از میدان شدیم و با تلاش فراوان راه را پیدا کردیم و به موضع اولیه برگشتیم. ایشان بعد از رسیدن به مواضع خودی، بار دیگر بدون اطلاع من با دو نفر از سربازان برای پیدا کردن مکان بی سیم چی به راه افتاد و بعد از چندین ساعت تلاش موفق شد او را پیدا کرده، به یگان برگرداند.
قرار بود در همان شب برای تصرف تپه ی آنتن به آن سمت حمله کنیم. شهید پژوهنده بدون کوچک ترین احساس خستگی، با تجهیزات کامل همراه بی سیم چی و سایر پرسنل گردان، آماده ی اجرای ماموریت بود و پا به پای یگان تک آور به مواضع دشمن حمله کرد.
سربازانی که در خدمت ایشان بودند، می گفتند به راستی که ایشان به تنهایی به اندازه ی یک گردان توانایی دارد و به اندازه ی تمامی پرسنل یگان، تیراندازی و تلاش می کرد که بعد از چندین ساعت درگیری، ایشان جزو اولین نفراتی بود که به هدف رسید.
خاطره دیگری که از این شهید بزرگوار دارم لحظه شهادت ایشان است. صبح روز 31/4/67 بود که وقتی وضعیت خط به اطلاع ایشان رسید، ما را به هوشیاری و پدافند تا آخرین قطرۀ خون دعوت کرد. تا ظهر همان روز که درگیری ادامه داشت هیچ خبری از ایشان نشد و من همواره در این اندیشه بودم که چرا شهید پژوهنده ما را فراموش کرده است. نزدیک ظهر برای پانسمان دستم، که مجروح شده بود، به بهداری گردان مراجعه کردم. در آن جا با صحنه ای روبرو شدم که تلخ ترین حادثه ی زندگی ام محسوب می شود، پیکر سردار رشید اسلام، شهید مصطفی پژوهنده، در حالی که صدها ترکش توپ در بدن داشت، درون برانکارد آرام گرفته بود و محاسنش همچون مولایش علی (ع) به خون سر خضاب شده بود. دریافتم که پرسنل گردان که در آنجا حاضر بودند، به خاطر حفظ روحیه ی دیگر پرسنل، از اعلام خبر شهادت ایشان خودداری کرده اند.

آخرین وداع  
یک روز قبل از شهادت، برخلاف برنامه های روزمره، هنگام غروب به گروهان ها رفت. هدایای مردمی را بین سربازان تقسیم و با همه ی آن ها خداحافظی کرد.
همه از خداحافظی نابهنگام او که حال و هوای دیگری هم داشت، متاثر شدند. گویا تعدادی از سربازان به این مسئله پی بردند که شاید این آخرین دیدار فرمانده ی گردان با آن ها باشد. چند نفر هم به همین علت اشک از چشمانشان جاری شد. شهید پژوهنده، فرمانده ای با ایمان و منضبط بود. وی چون سربازان را دوست داشت، در حد توان به مشکلات آن ها رسیدگی می کرد. نسبت به استحقاقی پرسنل وظیفه، کوشا و دل سوز بود. در هر حال مجموعه ی این ویژگی ها و هم چنین شهامت و شجاعتش باعث شده بود که سربازان هم به وی انس و علاقه داشته باشند.
بعد از خداحافظی با سربازان خط پدافندی، به حسینیه ی گردان رفت. جلسه ای با حضور پرسنل کادر تشکیل داد و ضمن بیان آخرین سفارش ها و توصیه ها، جانشین خود را تا دو رده مشخص نمود. بعد از آن جلسه، پرسنل کادر نیز با چشمانی اشک بار حسینیه را ترک کردند و در انتظار خبری غیر منتظره باقی ماندند. 
طراحی و کدنویسی : ثامن تم
Template By : Samentheme.ir