تبلیغات
سرباز صاحب الزمان - خاطرات زیبا از شهدا
رهسپاریم با ولایت تا شهادت
من را نمی شناخت کسی اینجا، گم نامم و به نام تو می نازم آسمان غرق خیال است .کجایی آقا؟ در حسرت بهار نشستم نیامدی

خیلی زیباتر

هیچ وقت برای رفتن به جبهه مانعش نشدم، اما اخلاقم را می دانست که چقدر زود دلواپس می شوم. به همین دلیل بعد از هر عملیات به من زنگ می زد و خبر سلامتی اش را می داد.

چند روزی از عملیات گذشته بود و هیج خبری از او نداشتم. نگران بودم، می ترسیدم اتفاقی برایش افتاده باشد. خودم را دلداری می دادم که شاید مجروح شده و بستری است؛ اما انگار دلم نمی خواست قبول کنم.

دو روزی می شد که دوستانش به خانه سر می زدند و با پدرش صحبت می کردند. به خیال خودشان می خواستند مرا آماده کنند. کم کم شروع کردند، گفتند: حسن مجروح شده، عکسش را لازم داریم ...

با شنیدن حرف هایشان به یقین رسیدم که دیگر حسن را نمی بینم.

گفتم: «ما خودمان سال هاست که با همین حرف های راست و دروغ خانواده ها را آماده می کنیم تا خبر شهادت عزیزانشان را بدهیم، من سال هاست که آمادگی اش را دارم، اگر شهید شده راستش را بگویید.»

آن وقت بنده های خدا خبر شهادت حسن را به من دادند و گفتند: حسن را به معراج آورده اند.

همان روز به معراج رفتم؛ او را دیدم.

انگار خواب بود. خیلی زیباتر از زمان زنده بودنش.

 

جامانده

برای خانواده ی شهدا خیلی احترام قائل بود. همیشه سفارش می کرد حتماً به این خانواده ها سر بزنید.

یک بار که به مرخصی آمده بود، بچه را برداشتیم و رفتیم بهشت رضا.

در حین عبور از قبور شهدا چشمم به محمد افتاد؛ آرام و بی صدا اشک می ریخت. از کنار مزار شهیدی عبور کریم، از دوستانش بود. فرزندم را که هنوز کوچک بود بغل گرفت و به نزدیکی عکس شهید رفت. بعد با لحنی بغض آلود اما مهربان گفت: «عزیزم بیا عکس عمو را ببوس.» دیگر طاقت نیاورد، بلندبلند گریه می کرد و بریده بریده می گفت: «اینها رفتند و من هنوز مانده ام.»

و چه زیبا رفت...

 

شهید فرهاد آزاد:

در یك كانال پناه گرفته، عراقى‏ها ما را محاصره كرده بودند. فاصله‏ى ما با دشمن كمتر از صد متر بود. شهید «فرهاد آزاد» بالاى كانال ایستاده و یك بى‏سیم نیز به كمر بسته بود. صدا زدم: «فرهاد! بیا پایین داخل كانال، این جا امن‏تر است؛ تو را مى‏زنند».

فرهاد، تبسمى كرد و گفت: «تقدیر هرچه هست همان مى‏شود». مدتى بعد پشت كانال پناه گرفته شروع به خواندن نماز نمود. در نماز، خمپاره‏اى كنارش نشست و او را به شهادت رساند. قصد داشتم خود را بالاى سر او برسانم كه خمپاره دیگرى درست روى پیكرش اصابت كرد و او همچون گلى پرپر شد.

(مجله‏ى جانباز، ش 102، مرداد 77، ص 21)

راوى: غلامرضا رجایى

رهروان راه سرخ شهادت

شهید مرتضى مهدوى

چند ساعت قبل از شهادت، «مرتضى» حالتى خاص پیدا كرده بود. در حال و هواى خودش بود... یك لحظه در كار او عمیق شدم، دیدم دست به قلم برد و نوشت: «ما رهروان راه سرخ شهادتیم..». معلوم بود به شهات فكر مى‏كند.... ساعتى نگذشت كه به شهادت رسید و در پاى نوشته‏ى خویش با خون خود این حقیقت را امضا نمود.

(كاجهاى آسمانى، سید مهدى حسینى، فروردین 76، ص 49)

راوى: حاج حسین كاجى

شهادت با یاد خدا

در مراحل عملیات كربلاى پنج، در منطقه مقرى بود كه باید میدان مین آن پاكسازى مى‏شد تا جاده‏اى زده شود و راه براى پشتیبانى هموار گردد. براى همین مأموریت، با برادران «حسن نورانى» و «على جوادزاده» ساعت دوازده ظهر به طرف مقر حركت كردیم. مین‏ها نامنظم بود. از طرفى آتش دشمن هم سنگین. كار حساس و سختى در پیش داشتیم. مشغول خنثى كردن مین بودیم كه ناگهان صداى انفجار، به گوش رسید. سریع خودمان را رساندیم، دیدیم برادر جوادزاده روى زمین افتاده و دستش هم قطع شده، با چفیه بازوى او را بستیم و با برانكارد به نزدیك آمبولانس رساندیم ولى بعد از لحظه‏اى در حالى كه ذكر مى‏گفت، به لقاء الله پیوست...

(نشریه‏ى غریبانه، گروه فرهنگى معراج، ویژه‏ى یاد یاران 3، ص 7)

راوى: یكى از همراهان شهید

 

انتخاب شهادت

شهید حاج جعفر ذاكر

شبى دیدم صداى گریه‏ى بلند «حاج جعفر» مى‏آید. داخل اتاق شدم و وقتى پرسیدم چه شده؟ گفت: «الآن امام در تلویزیون گفتند: اى كاش من هم یك پاسدار بودم!».

با شنیدن همین جمله از امام، ایشان وارد سپاه مى‏شود. همیشه مى‏گفت من زودتر از اینها باید این شغل را انتخاب مى‏كردم.

... شهید حاج جعفر، مسؤول تداركات نیروى صد هزار نفره‏ى سپاه محمد رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم بود، در منطقه‏اى كه نیرو اعزام مى‏كرد، قبل از عملیات شهید مى‏شود. دوستان ایشان فقط به خاطر مظلومیت ایشان گریه مى‏كردند.

... چون از نحوه‏ى شهادتش هیچ اطلاعى نداشتم، خیلى دلم مى‏خواست بدانم چطور شهید شده است. آخر او خیلى مظلومانه و بى سر و صدا شهید شد. تا این كه شبى به خوابم آمد و گفت: «زمانى كه نزدیك بود سرم به زمین اصابت كند صحنه‏اى برایم پیش آمد كه گفتند: «یا همسرت، یا شهادت». رو به من با حالت شرمندگى گفت: «من شهادت را انتخاب كردم». نكته‏اى را كه فراموش كردم بگویم این است كه شهید، چندین بار به سفر حج مشرف شده بود و در سال شصت پاسپورت مكه در جیبشان بود كه به ایشان گفتند در جبهه به تو نیاز بیشترى هست و به همین دلیل حاج جعفر به حج واجب خود نرفت و ماندن در جبهه را ترجیح داد.

(مجله‏ى شاهد، ش 258، آبان 75، ص 27)

راوى: همسر شهید

گریستن براى شركت در عملیات

قبل از عملیات كربلاى پنج در گردان پیچید كه هر كس مى‏خواهد در عملیات شركت كند، خیلى سریع غسل شهادت انجام دهد. بعد از انجام غسل، در حال برگشت، «منصور ضامن» را دیدم كه نگران است. پرسیدم: «چه شده؟». گفت: «پلاكم را گم كرده‏ام و هرجا را كه مى‏گردم آن را پیدا نمى‏كنم». به طرف فرماندهى گردان رفتیم و جریان را گفتیم. فرمانده هم گفت: «باید پلاك پیدا شود وگرنه نباید در عملیات شركت بكند»؛ اما منصور از پا ننشست و شروع به گریه و زارى كرد تا این كه فرمانده را نسبت به شركت خود در عملیات راضى نمود و پلاك جدید برایش صادر شد. او در همان عملیات در حالى كه آن پلاك جدید را بر گردن داشت، به خیل شهدا پیوست.

(مجله‏ى جانباز، ش 105، دى 77، ص 20)

راوى: سید محمدرضا هاشمیان

 

 

شنای ناتمام

عیسی، نوجوانی متدین و متعهد بود. همیشه قرآن کوچکی در جیب بغلش بود. هر جا فرصتی به دست می آورد، مشغول خواندن قرآن می شد و به دیگران نیز قرآن خواندن را آموزش می داد.

یک روز در هوای گرم و خفقان آور آبادان نشسته بودیم که بچه ها پیشنهاد آب تنی دادند. با بچه ها رفتیم کنار رودخانه. بعضی ها به قصد آب تنی وارد آب شدند و بعضی مثل من به نشستن کنار رودخانه و تماشای نشاط و شادی بچه ها اکتفا کردند. عیسی قرآن کوچکش را به من داد و گفت:

مراقبش باش تا من برگردم!

قرآن را گرفتم و به تماشای آب تنی کردن بچه ها پرداختم. دقایقی نگذشته بود که صدای سوت خمپاره بچه ها را وحشت زده از آب بیرون کشید، اما عیسی هرگز از آب بیرون نیامد و همان جا شهید شد.

قرآن کوچک عیسی تنها چیزی است که از زمان جنگ برایم به یادگار مانده و من تمام این سال ها سعی کرده ام امانت دار خوبی باشم، خواندن این قرآن کوچک جیبی چنان آرامشی به من می دهد که قابل وصف نیست.

 

قولش قول بود

مرا هم برده بود کردستان. سپاه آنجا به ما هم خانه داده بود. ظهر که آمد خانه پرسیدم: «مرخصی نمی گیری بریم دیدن پدر و مادر من و خودت؟»

گفت: «چشم. قول می دم این آخرین ماموریتم باشه. بعدش خلاص.»

نهارش را که خورد. رفت سراغ بچه ها، بچه ها خوابیده بودند. دلش نیامد توی خواب بوسیدشان.

با من هم خداحافظی کرد و گفت: «حلالم کن» و رفت.

دو ساعتی می شد که رفته بود، خبرش آمد. مرد بود. قولش هم قول بود.

 

مرد خانه

خیلی با محمدجواد شوخی می کرد. در حالی که می خندید به من گفت: «خانم! پسرم مرد شده، ببین هر کاری که من می کنم او هم به خوبی همون کار رو می کنه!»

بعد شروع کرد به قدم آهسته رفتن و رو به محمدجواد گفت: «حالا تو ...» محمدجواد هم شروع کرد، مثل پدر پاها را محکم به زمین می کوبید و پا جای پدر می گذاشت.

آخرین بار بود که اعزام می شد.

ذبیح می خواست به من بفهماند که از این به بعد مرد خانه محمدجواد است.

 

جایزه نمی خوام

دفتر را برد گذاشت رو به روش گفت: «بیا این همه نمره بیست.»

بغض گلویم را گرفته بود؛ بغضی سنگین.

رو به قاب عکس کرد و گفت: «مگه نگفتی هر وقت نمره بیست بگیرم جایزه می دی؟»

بعد با اون چهره و نگاه معصومانه اش رو به من کرد و گفت: «مامان من جایزه نمی خوام فقط بگو بابا بیاد خونه.»

دیگه نتوانستم جلوی اشکم را بگیرم. رفتم قاب عکس عبدالله را از روی تاقچه برداشتم و گذاشتم توی کمد.

 

 

آرزوها

ذبیح الله از جبهه آمده بود و حسابی با بچه ها گرم گرفته بود. صدای در آمد. «حسن لهروی» بود؛ آمد توی منزل، وقتی چشمش به صحنه های عاطفی پدر و فرزندان افتاد، رو کرد به او و گفت: «عامری جان! بهتره از این به بعد تو بمونی و به بچه هات برسی! تو دیگه نباید بری! من جای تو می رم. این بچه ها پدر می خوان! اگه تو شهید بشی، این چهار تا بچه ...! بیا و از رفتن بگذر!»

ذبیح گفت: «خدا نعمت هاش رو بر من تمام کرده. زن خوب، بچه های خوب! نعمت های جورواجور به من داده. یک چیز فراتر از این ها ازش خواسته ام. برای رسیدن به این مقصد! نگران بچه های من نباش، خدا شیرزنی به من داده که به خوبی می تونه از عهده ی همه ی کارهاشون بر بیاد!»

هنوز لبخند بر لب داشت. رو به حسن کرد و گفت: «ناقلا! فکر می کنی من رو زمین گیر کنی و خودت شربت شهادت رو بخوری؟ نه حسن جان! شما بمون، جوونی، آرزوهای جورواجور داری، ما به آرزوهای دنیایی مون رسیده ایم!»

 

قدر برادر:

روز عملیات والفجر سه [7/5/62- منطقه مهران]، نزدیكیهاى ظهر بود و هوا فوق العاده گرم. آن موقع من مسئول تعاون “تیپ امام جواد (ع) لشكر پنج نصر” بودم. كارمان جمع و جور كردن مجروحین و شهدا در خط بود و نقل و انتقال آنها به عقب. آن روز دیدم دو نفر پیكر شهیدى را روى دوش گرفته اند و دارند مى آورند. رفتم جلو و گفتم: اجازه بدهید من ببرم. شما خسته شده اید. خیلى هم خونى هستید، بروید لباسهایتان را عوض كنید. یكى از آن دو گفت: نمى توانیم. گفتم چرا. گفت: “این برادرم است، مى خواهم خودم جنازه اش را بیاورم عقب.” هنوز عملیات ادامه داشت. جنازه را آوردند و گذاشتند نزدیك ماشین و بلافاصله برگشتند. بى اختیار ظهر عاشورا در نظرم مجسم شد.

آب آب آب

در منطقه گزیل- “پاوه، اورامانات” در “گروهان فجر، گردان احزاب” از “تیپ 313 نبى اكرم (ص)” عملیات [؟] كردیم. از همان شروع عملیات و حركت به طرف “ارتفاع گزیل” تا بالاى قله و فتح آن، اكثر بچه هاى گردان آب نداشتند، جز تعداد معدودى از جمله فرمانده گروهان، برادر “نوذر امیرى” كه عصر فرداى آن روز با قمقمه آبش به داد دوستان رسید. خودش یك ریگ در دهان گذاشته بود تا تشنگى بر او غلبه نكند. از برادران مى خواست كه آنها هم این كار را انجام دهند. من وقتى به رودخانه “آب سیروان” كه از كنار ارتفاع مى گذشت فكر مى كردم، دیوانه مى شدم. اما با یاد لب تشنگان كربلا خود را دلدارى مى دادم. تعدادى از بچه ها را تشنگى از پا درآورد. شهید “حسین قلاوند” دوست پاسدار وظیفه ما بود كه وقتى خواست لبش را با نم آب قمقمه یكى از برادران مرطوب كند، با تیر مستقیم مزدوران به شهادت رسید. حال آنكه هیچ وقت بچه هاى ما دشمن را موقع آب خوردن نمى زدند.

به حق علی ماء

در عملیات والفجر ده [23/12/66- حلبچه] بعد از فتح “حلبچه” روى یكى از قله هاى مرتفع موضع گرفته بودیم. هیچى نداشتیم. براى غذا از سنگر آمدم بیرون. دو تا پرتقال پیدا كردم. موقع بازگشت آه و ناله كسى را كه كمك مى خواست شنیدم. به آنجا رفتم. یك سرباز عراقى بود، با دست تیر خورده. كنارش رفتم. التماس مى كرد: “به حق محمد و آل محمد، ماء. به حق على، ماء. الموت لصدام. ماء.” آب زیادى نداشتم و از طرفى خودم هم تشنه بودم. از دادن آب منصرف شدم. حركت كه کردم به گریه افتاد. نتوانستم بروم. قمقمه ام را كه شاید یك استكان آب داشت به او دادم، تا قطره آخر خورد. حتى چند لحظه قمقمه را سر و ته روى لبانش نگه داشت. متأثر شدم. پرتقالها را با سر نیزه بریدم و آبش را در دهان او چكاندم. لبخند مى زد. نمى دانم براى چه فتوكپى شناسنامه اش را به من داد. بعد دو نفر امدادگر و حمل مجروح را كه مى آمدند، صدا زدم و او را بردند.

 

برادر کوچکش مجروح شد. در رشت بستری اش کردند.

موقع ملاقات با آن همه درد گفت: «احمد! برات یه دختر پیدا کردم.» رفتند خانه شان حرف زدند.

قرار گذاشتند جمعه ی بعد آنها بیایند اصفهان، خطبه ی عقد را بخوانند. همه منتظر بودند. احمد گفت: «نمی آیند. یعنی من گفتم نیایند.»

تعجب کردیم؛ پرسیدیم: چرا؟

گفت: «آخر تماس گرفتند شرط عقد گذاشتند؛ نرفتن من به جبهه.»

«بسم رب الشهداء و الصالحین

وصیت نامه و یا بهتر بگویم؛ کارت عروسی.

عزیزان! در خانه ی خیلی ها برای پیدا کردن همسر آینده تان رفته اید، اما خود آن خانه را پیدا کردم. ابدی، نورانی، دارای صاحبی بخشنده و مهربان. مهریه اش البته پرارزش است. اما در برابر او ارزشی ندارد. عروس من شهادت است.»

شهید که شد، متن وصیت نامه اش را برای همه فرستادند تا همه در مراسم عروسی شرکت کنند.

مراسم باشکوهی بود.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

طراحی و کدنویسی : ثامن تم
Template By : Samentheme.ir