تبلیغات
سرباز صاحب الزمان - هجرت رسول خدا
رهسپاریم با ولایت تا شهادت
من را نمی شناخت کسی اینجا، گم نامم و به نام تو می نازم آسمان غرق خیال است .کجایی آقا؟ در حسرت بهار نشستم نیامدی
هجرت رسول خدا

18با پیشرفت سریع اسلام در شهر یثرب،مقدمات هجرت رسول خدا(ص) و مسلمانان مكه بدان شهر فراهم شد. زیرا مشركین مكه روز به روز دایره فشار و شكنجه را به مسلمانان تنگتر كرده و آنها را بیشتر مى‏آزردند تا جایى كه به گفته مورخین بعضى را از دین خارج كردند.
رسول خدا(ص)نیز در مشكل عجیبى گرفتار شده بود از طرفى ابیطالب و خدیجه دو پشتیبان و حامى داخلى و خارجى خود را از دست داده و این دو حادثه دشمنان را نسبت بدان حضرت بى باك‏تر و جسورتر ساخته بود و از طرف دیگر دیدن و شنیدن این مناظر رقتبارى را كه مشركین نسبت به پیروانش انجام مى‏دادند طاقتش را كم كرده و از جانب خداى تعالى نیز مأمور به تحمل و صبر مى‏بود.
نفوذ اسلام در شهر یثرب فرج و گشایش بزرگى براى رسول خدا(ص) و مسلمانان بود و پیغمبر خدا(ص)به مسلمانان دستور داد هر یك از شما كه تحمل آزار اینان را ندارد به نزد برادران خود كه در شهر یثرب هستند، برود.
نخستین مهاجر
پس از این دستور نخستین خانواده‏اى كه عازم هجرت به شهر یثرب گردیدند، ابو سلمه بود كه از آزار مشركین به تنگ آمده بود و قبلا نیز یك بار به حبشه هجرت كرده بود. پس از این رخصت همسرش ام سلمه را(كه بعدها به همسرى‏رسول خدا(ص) درآمد)با فرزندش سلمه برداشت تا به سمت یثرب حركت كند.
قبیله ام سلمهـیعنى بنى مغیرهـهمین كه از ماجرا با خبر شدند سر راه ابو سلمه آمده و گفتند: ما نمى‏گذاریم ام سلمه را با خود ببرى و ابو سلمه هر چه كرد نتوانست آنها را قانع كند و همسرش را همراه ببرد و سرانجام ناچار شد ام سلمه را با فرزندش سلمه نزد آنها گذارده و خود بتنهایى از مكه خارج شود.
از آن سو قبیله ابو سلمهـیعنى بنى عبد الاسدـوقتى شنیدند فرزند ابو سلمه در قبیله بنى مغیره است پیش آنها آمده گفتند: ما نمى‏گذاریم فرزندى كه به ما منتسب است در میان شما بماند و پس از كشمكش زیادى كه كردند دست سلمه را گرفته و به همراه خود بردند.
ام سلمه نقل كرده:كه این ماجرا نزدیك به یك سال طول كشید و در طول این مدت كار روزانه من این بود كه هر روز صبح از خانه بیرون مى‏آمدم و در محله ابطح مى‏نشستم و تا غروب در فراق شوهر و فرزندم گریه مى‏كردم تا روزى یكى از عمو زادگانم از آنجا گذشت و چون وضع رقتبار مرا مشاهده كرد پیش بنى مغیره رفت و به آنها گفت: این چه رفتار ناهنجارى است؟چرا این زن بیچاره را آزاد نمى‏كنید،شما كه میان او و شوهر و فرزندش جدایى انداخته‏اید؟
اعتراض او سبب شد تا مرا رها كرده گفتند: اگر مى‏خواهى پیش شوهرت بروى آزادى!
بنى عبد الاسد نیز با اطلاع از این جریان سلمه را به من برگرداندند، و من هم سلمه را برداشته با شترى كه داشتم تنها به سوى مدینه حركت كردم و به خاطر تنهایى و طول راه، ترسناك و خایف بودم ولى هر چه بود از توقف در مكه آسانتر بود، و با خود گفتم كه اگر كسى را در راه دیدم با او مى‏روم.
چون به تنعیم(دو فرسنگى مكه) رسیدم به عثمان بن طلحهـكه در زمره مشركین بودـبرخوردم و او از من پرسید: اى دختر ابا امیه به كجا مى‏روى؟
گفتم: به یثرب نزد شوهرم!
پرسید: ایا كسى همراه تو هست؟گفتم: جز خداى بزرگ و این فرزندم سلمه دیگر كسى همراه من نیست. عثمان فكرى كرد و گفت: به خدا نمى‏شود تو را به این حال واگذارد، این جمله را گفت و مهار شتر مرا گرفته به سوى مدینه به راه افتاد و به خدا سوگند تا به امروز همراه مردى جوانمردتر و كریمتر از او مسافرت نكرده بودم، زیرا هر وقت به منزلگاهى مى‏رسیدیم شتر مرا مى‏خواباند و خود به سویى مى‏رفت تا من پیاده شوم، و چون پیاده مى‏شدم مى‏آمد و افسار شتر مرا به درختى مى‏بست و خود به زیر درختى و سایبانى به استراحت مى‏پرداخت تا دوباره هنگام سوار شدن كه مى‏شد مى‏آمد و شتر مرا آماده مى‏كرد و به نزد من مى‏آورد و مى‏خواباند و خود به یك سو مى‏رفت تا من سوار شوم و چون سوار مى‏شدم نزدیك مى‏آمد و مهار شتر را مى‏گرفت و راه مى‏افتاد، و به همین ترتیب مرا تا مدینه آورد و چون به"قباء"رسیدیم به من گفت: برو به سلامت وارد این قریه شو كه شوهرت ابا سلمه در همین جاست. این را گفت و خودش از همان راهى كه آمده بود به سوى مكه بازگشت.
به ترتیبى كه گفته شد مسلمانان به طور انفرادى و دسته دسته مهاجرت به یثرب را آغاز كردند و البته این مهاجرتها نیز غالبا در خفا و پنهانى انجام مى‏شد و اگر مشركین مطلع مى‏شدند كه فردى یا خانواده‏اى قصد مهاجرت دارند از رفتن آنها جلوگیرى مى‏كردند و حتى گاهى به دنبال آنان تا مدینه مى‏آمدند و با حیله و نیرنگ آنها را به مكه باز مى‏گردانند، چنانكه ابن هشام در اینجا نقل مى‏كند كه عیاش بن ابى ربیعه به همراه عمر به مدینه آمد و چون ابو جهل و حارث بن هشام كه از نزدیكان او بودند از مهاجرت او مطلع شدند، به تعقیب او از مكه آمدند و براى اینكه او را حاضر به بازگشت كنند بدو گفتند: مادرت از هجرت تو سخت پریشان و ناراحت شده تا جایى كه نذر كرده است تا تو را نبیند سرش را شانه نزند و زیر سقف و سایه نرود؟
عیاش دلش به حال مادر سوخت و آماده بازگشت شد و با اینكه عمر به او گفت: اینان مى‏خواهند تو را گول بزنند و حیله‏اى است كه براى بازگرداندن تو طرح كرده‏اند ولى عیاش قانع نشد و به همراه آن دو از مدینه بیرون آمد و هنوز چندان از شهر دورنشده بودند كه آن دو عیاش را سرگرم ساخته و بر وى حمله كردند و دستگیرش نموده با دستهاى بسته وارد مكه‏اش ساختند و در جایى او را زندانى كرده و تحت شكنجه و آزارش قرار دادند تا اینكه مجددا وسیله‏اى فراهم شد و او به مدینه آمد.
مصادره اموال
روز به روز بر تعداد مهاجرین افزوده مى‏شد و تدریجا مكه داشت از مسلمانان خالى مى‏گردید. مشركین با خطر تازه‏اى مواجه شده بودند كه پیش بینى آن را نمى‏كردند زیرا تا به آن روز فكر مى‏كردند با شكنجه و تهدید و اذیت و آزار مى توان جلوى پیشرفت اسلام را گرفت، اما با گذشت زمان دیدند كه این شكنجه و آزارها و شدت عملها نتوانست جلوى تبلیغات رسول خدا (ص) را بگیرد. در آغاز مهاجرت افراد تازه مسلمان نیز خطرى احساس نمى‏كردند اما وقتى كه دیدند مسلمانان پناهگاه تازه‏اى پیدا كرده و شهر یثرب آغوش خود را براى استقبال اینان باز نموده با پیشرفت سریعى كه اسلام در خود آن شهر و میان مردم آنجا داشته است، چیزى نخواهد گذشت كه حمله انتقامى مسلمانان از همانجا شروع خواهد شد و با نیرو گرفتن آنها و پیوند مهاجر و انصار در شهر یثرب پاسخ آن همه اهانتها و قتل و آزارها را خواهند داد، از این رو به فكر مصادره اموال مسلمانان افتاده و خواستند از این راه جلوى هجرت آنان را بگیرند و آنها را از هر سو تحت فشار و شكنجه قرار دهند. مثلا درباره صهیب مى‏نویسند:وى مردى بود كه او را در روم به اسارت گرفته و به مكه آورده بودند و در مكه به دست شخصى به نام عبد الله بن جدعان آزاد گردید، این مرد در همان سالهاى اول بعثت رسول خدا(ص)به دین اسلام گروید و جزء پیروان رسول خدا(ص)گردید، و شغل او تجارت و سوداگرى بود و از این راه مال فراوانى به دست آورد،مشركین مكه او را هر روز به نوعى اذیت و آزار مى‏كردند تا جایى كه صهیب ناچار شد دست از كار و كسب خود بكشد و مانند مسلمانان دیگر به یثرب مهاجرت كند و در صدد برآمد تا مالى را كه سالها تدریجا به دست آورده با خود به یثرب ببرد. هنگامى كه مشركین خبر شدند وى مى‏خواهد به یثرب برود سر راهش را گرفته گفتند:وقتى تو به این شهر آمدى مردى فقیر و بى نوا بودى و این ثروت را در این شهر به دست آورده و اندوخته‏اى و ما نمى‏گذاریم این مال را از این شهر بیرون ببرى.
صهیب گفت: اگر از مال خود صرفنظر كنم جلویم را رها مى‏كنید؟
گفتند: ارى!
صهیب گفت: من هم آنچه دارم همه را به شما واگذار كردم. و بدین ترتیب خود را از دست مشركین رها ساخته و به مدینه آمد.
و یا درباره قبیله بنى جحش مى‏نویسند كه آنها هنگامى كه خواستند به برادران مسلمانان خود بپیوندند همه افراد خانواده و اثاثیه منزل را هم همراه خود بردند و خانه‏هاى خود را قفل كردند به امید آنكه روزى بدانجا بازگشته و یا اگر نیازمند شدند آنها را فروخته و در شهر یثرب یا جاى دیگرى به جاى آنها خانه و سكنایى بخرند.
اما ابو سفیانـیكى از بزرگان مكه و رئیس بنى امیهـوقتى از ماجرا خبردار شد با اینكه با بنى جحش همپیمان و همسوگند بود خانه‏هاى آنها را تصاحب كرده و به عمرو بن علقمهـیكى دیگر از سركردگان مكهـفروخت و پول آن را نیز براى خود ضبط كرد.
این خبر كه به گوش عبد الله بن جحشـبزرگ بنى جحشـرسید متأثر شده پیش رسول خدا(ص) امد و شكوه حال خود بدو كرد و حضرت بدو اطمینان داد كه خداى تعالى در بهشت به جاى آنها خانه‏هایى به بنى جحش عطا فرماید و او راضى شده بازگشت.
این سختگیریها و شدت عملها بیشتر به خاطر آن بود كه به قول معروف زهر چشمى از دیگران بگیرند و به آنها بفهمانند در صورت مهاجرت به یثرب با چنین عكس العملها و واكنشهایى مواجه خواهند شد، و گرنه امثال ابو سفیان با آن همه ثروت و مستغلاتى كه داشتند به این گونه اموال و درآمدهایى كه باعث ننگ و عار خود و دودمانشان مى‏گردید، احتیاجى نداشتند.
اما این سختگیریها نیز كوچكترین تزلزلى در اراده مسلمانان ایجاد نكرد و نتوانست‏جلوى هجرت آنها را بگیرد، از این رو مشركین خود را براى تصمیمى قاطعتر و سخت‏تر آماده كردند و به فكر نابودى رهبر این نهضت مقدس یعنى رسول خدا(ص) افتاده و با تمام مشكلات و خطرهایى كه این راه داشت ناچار به انتخاب آن شدند.
و شاید ترس و بیمشان بیشتر براى این بود كه ترسیدند خود محمد(ص)نیز به آنها ملحق شود و تحت رهبرى و لواى او به مكه بتازند و تمام مظاهر بت پرستى و سیادت آنها را از میان ببرد.
اجتماع در دار الندوه
پیش از این در احوالات اجداد پیغمبر گفته شد: قصى بن كلاب جد اعلاى رسول خدا(ص)پس از اینكه بر تمام قبایل قریش سیادت و آقایى یافت از جمله كارهایى كه در مكه انجام داد این بود كه خانه‏اى را براى مشورت در اداره كارها و حل مشكلات و پیش آمدها اختصاص داد و پس از وى نیز بزرگان مكه براى مشورت در كارهاى مهم خویش در آنجا اجتماع مى‏كردند و آن خانه را"دار الندوه"نامیدند.
این جریان هم كه پیش آمد،قریش بزرگان خود را خبر كرده تا براى تصمیم قطعى درباره محمد (ص)به شور و گفتگو بپردازند، و قانونشان هم این بود كه افراد پایینتر از چهل سال حق ورود به"دار الندوه"را نداشتند. محدث بزرگوار مرحوم طبرسى(ره) دنباله ماجرا را این گونه نقل كرده و مى‏نویسد:
براى مشورت در این كار چهل نفر از بزرگان در دار الندوه جمع شدند و چون خواستند وارد شور و مذاكره شوند دربان دارالندوه پیرمردى را دید كه با قیافه‏اى جالب و ظاهر الصلاح دم در آمده و اجازه ورود به مجلس را مى‏خواهد و چون از او پرسید: تو كیستى؟جواب داد: من پیرمردى از اهل نجد هستم كه وقتى از اجتماع شما با خبر شدم براى هم فكرى و مشورت با شما خود را به اینجا رساندم شاید بتوانم كمك فكرى در این باره به شما بنمایم، دربان موضوع را به اطلاع اهل مجلس رسانده و اجازه ورود پیر نجدى به مجلس صادر گردید.
و این پیرمرد كسى جز شیطان و ابلیس نبود كه طبق روایت به این صورت درآمده و خود را به مجلس رسانده بود.
(و اگر شیطان واقعى هم نبوده شخصى بوده كه پیشنهادات شیطانى او در روایت وى را به عنوان شیطان آن محفل معرفى نموده است)!در این وقت ابو جهل به سخن آمده گفت: ما اهل حرم خداییم كه در هر سال دو بار اعراب به شهر ما مى‏آیند و ما را گرامى مى‏دارند و كسى را در ما طمعى نیست و پیوسته چنان بودیم تا اینكه محمد بن عبد الله در میان ما نشو و نما كرد و ما او را به خاطر صلاح و راستى و درستى"امین"خواندیم و چون به مقام و مرتبه‏اى رسید مدعى نبوت شد و گفت: از آسمانها براى من خبر مى‏آورند و به دنبال آن خردمندان ما را سفیه و بى خرد خواند و خدایان ما را دشنام داد و جوانانمان را تباه ساخت و جماعت ما را پراكنده نمود و چنین پندارد كه هر كه از ما مرده در دوزخ است و بر ما چیزى از این دشوارتر نیست و من درباره او فكرى به نظرم رسیده!
گفتند:چه فكرى؟
گفت: نظر من آن است كه مردى را بگماریم تا او را به قتل برساند!در آن وقت بنى هاشم اگر خونبهاى او را خواستند به جاى یك خونبها ده خونبها مى‏پردازیم!
پیرمرد نجدى گفت: این رأى درستى نیست!
گفتند:چرا؟
گفت: به خاطر آنكه بنى هاشم قاتل او را هر كه باشد خواهند كشت و هیچ گاه حاضر نمى‏شوند قاتل محمد زنده روى زمین راه برود و در این صورت كدام یك از شما حاضر است اقدام به چنین كارى بكند و جان خود را در این راه بدهد!وانگهى اگر كسى هم حاضر به این كار بشود این كار منجر به جنگ و خونریزى میان قبایل مكه شده و در نتیجه فانى و نابود خواهید شد.
دیگرى گفت: من فكر دیگرى كرده‏ام و آن این است كه او را در خانه‏اى زندانى كنیم و همچنان غذاى او را بدهیم باشد تا در همانخانه مرگش فرا رسد چنانكه زهیر و نابغه و امرى‏ء القیس (شاعران معروف عرب)مردند.
پیرمرد نجدى گفت: این رأى بدتر از آن اولى است!گفتند:چرا؟
گفت: به خاطر آنكه بنى هاشم هیچ گاه این كار را تحمل نخواهند كرد و اگر خودشان بتنهایى هم از عهده شما برنیایند در موسمهاى زیارتى كه قبایل دیگر به مكه مى‏آیند از آنها استمداد كرده او را از زندان بیرون مى‏آورند!
سومى گفت: او را از شهر خود بیرون مى‏كنیم و با خیالى آسوده به پرستش خدایان خود مشغول مى‏شویم.
شیطان محفل مزبور گفت: این رأى از آن هر دو بدتر است!
پرسیدند:چرا؟
گفت: براى آنكه شما مردى را با این زیبایى صورت و بیان گرم و فصاحت لهجه به دست خود به شهرها و میان قبایل مى‏فرستید و در نتیجه، وى آنها را با بیان خود جادو كرده پیرو خود مى‏سازد و چندى نمى‏گذرد كه لشكرى بى شمار را بر سر شما فرو خواهد ریخت!
در این وقت حاضرین مجلس سكوت كرده دیگر كسى سخنى نگفت و همگى در فكر فرو رفته متحیر ماندند و رو بدو كرده گفتند: پس چه باید كرد؟
شیطان مجلس گفت:یك راه بیشتر نیست و جز آن نیز كار دیگرى نمى‏توان كرد و آن این است كه از هر تیره و قبیله‏اى از قبایل و تیره‏هاى عرب حتى از بنى هاشم یك مرد را انتخاب كنید و هر كدام شمشیرى به دست گیرند و یك مرتبه بر او بتازند و همگى بر او شمشیر بزنند و در قتل او شركت جویند و بدین ترتیب خون او در میان قبایل عرب پراكنده خواهد شد و بنى هاشم نیز كه خود در قتل او شركت داشته‏اند نمى‏توانند مطالبه خونش را بكنند و بناچار به گرفتن خونبها راضى مى‏شوند و در آن صورت به جاى یك خونبها سه خون‏بها مى‏دهید!
گفتند: ارى ده خونبها خواهیم داد!این سخن را گفته و همگى رأى پیرمرد را تصویب نموده گفتند: بهترین رأى همین است. و بدین منظور از بنى هاشم نیز ابو لهب را با خود همراه ساخته و از قبایل دیگر نیز از هر كدام شخصى را براى این كار برگزیدند.
هجرت رسول خدا
ده نفر یا به نقلى پانزده نفر كه هر یك یا دو نفر آنها از قبیله‏اى بودند شمشیرها و خنجرها را آماده كرده و به منظور كشتن پیامبر اسلام شبانه به پشت خانه رسول خدا(ص) امدند و چون خواستند وارد خانه شوند، ابو لهب مانع شده گفت:
در این خانه زن و كودك خفته‏اند و من نمى‏گذارم شما شبانه با این وضع به خانه بریزید زیرا ترس آن هست كه در گیر و دار حمله به اتاق و بستر محمد بچه یا زنى زیر دست و پا و یا شمشیرها كشته شود و این ننگ براى همیشه بر دامان ما بماند، باید شب را در اطراف خانه بمانیم و پاس دهیم و همین كه صبح شد نقشه خود را عملى خواهیم كرد.
از آن سو جبرئیل بر پیغمبر نازل شد و توطئه مشركین را در ضمن آیه"و اذ یمكر بك الذین كفروا لیثبتوك او یقتلوك او یخرجوك و یمكرون و یمكر الله و الله خیر الماكرین" (1) به اطلاع آن حضرت رسانید، رسول خدا(ص)كه به گفته جمعى از مورخین خود را براى مهاجرت به یثرب از پیش آماده كرده و مقدمات كار را فراهم نموده بود تصمیم گرفت همان شب از مكه خارج شود، اما این كار خطرهایى را هم در پیش داشت كه مقابله با آنها نیز پیش بینى شده بود.
زیرا با توجه به اینكه خانه‏هاى مكه در آن زمان عموما دیوارهاى بلند نداشته و مردم از خارج خانه مى‏توانستند رفت و آمد افراد خانه را زیر نظر بگیرند، رسول خدا(ص)باید مردى را به جاى خود در بستر بخواباند تا مشركین نفهمند او در بستر مخصوص خود نیست و كار به تعویق نیفتد، البته انتخاب چنین فردى آسان نبود. زیرا این مرد باید شخصى فداكار و از جان گذشته و مؤمن و از نظر خلقیات و حركات نیز همانند رسول خدا(ص)باشد و تمام خطرهاى این كار را بپذیرد.
پیغمبر به فرمان خدا،على(ع) را براى این كار انتخاب كرد و راستى هم كسى جز على(ع)نمى‏توانست این مأموریت خطیر را انجام دهد و تا این حد به خدا و پیغمبرش ایمان داشته و در این راه فداكار باشد. در روایات آمده كه وقتى رسول خدا(ص)جریان را به على گزارش داد و به او فرمود: تو امشب باید در بستر من بخوابى تا من از شهر مكه خارج شوم تنها سؤالى كه على(ع) از رسول خدا كرد این بود كه پرسید: اگر من این كار را بكنم جان شما سالم مى‏ماند؟
رسول خدا(ص)فرمود: ارى.
على(ع)سخنى دیگر نگفت و لبخندى زدـكه كنایه از كمال رضایت او بودـو به دنبال انجام مأموریت رفت و دیگر از سرنوشت خود سؤالى نكرد كه آیا من در چه وضعى قرار خواهم گرفت و بر سر من چه خواهد آمد.
و راستى این یكى از بزرگترین فضایل على(ع) است كه مفسران اهل سنت نیز در كتابهاى خود ذكر كرده و بیشتر آنها گویند این آیه شریفه كه خدا فرمود:"و من الناس من یشرى نفسه ابتغاء مرضات الله" (2) درباره على(ع) و فداكارى او در آن شب نازل شده و غزالى و ثعلبى و دیگران نقل كرده‏اند كه در آن شب خداى تعالى به جبرئیل و میكائیل وحى كرد كه من میان شما دو تن ارتباط برادرى برقرار كردم و عمر یكى را درازتر از دیگرى قرار دادم كدام یك از شما حاضر است عمر خود را فداى عمر دیگرى كند؟هیچ یك از آن دو حاضر به این گذشت و فداكارى نشدند،خداى تعالى به آن دو وحى كرد:چرا مانند على بن ابیطالب نبودید كه میان او و محمد برادرى برقرار كردم و على به جاى او در بسترش خوابید و جان خود را فداى محمد كرد، اكنون هر دو به زمین فرود آیید و او را از دشمن حفظ كنید، جبرئیل بالاى سر على آمد و میكائیل پایین پاى او و جبرئیل مى‏گفت: به‏به!اى على!تویى آنكس كه خداوند به وجود تو به فرشتگان خویش مى‏بالد!آن گاه خداى عز و جل این آیه را نازل فرمود:
"و من الناس من یشرى..."تا به آخر. (3)
بارى رسول خدا(ص)به على فرمود:در بستر من بخواب و پارچه مخصوص مراـكه یك برد سبز بودـبر سر بكش.
على(ع)مأموریت دیگرى هم پیدا كرد كه خود فضیلت بزرگ دیگرى براى او محسوب مى‏شود و آن رد ودایع و امانتهایى بود كه مردم مكه نزد رسول خدا(ص)به امانت گذارده بودند و امیر المؤمنین(ع)مأمور شد سه روز در مكه بماند تا آن امانتها را به صاحبانش بازگردانده و سپس چند تن از زنان را هم كه در مكه بودند و از نزدیكان آن حضرت و رسول خدا(ص)بودند با خود به یثرب منتقل كند.
موضوع دیگرى را كه پیغمبر خدا پیش بینى كرد،مسیرى بود كه براى رفتن به یثرب انتخاب نمود، زیرا بخوبى معلوم بود كه چون مشركین از خروج آن حضرت مطلع شوند با تمام قوایى كه در اختیار دارند در صدد تعقیب و دستگیرى آن حضرت برمى‏آیند و رسول خدا(ص)باید راهى را انتخاب كند و به ترتیبى خارج شود كه دشمنان نتوانند او را پیدا كرده و به مكه بازگردانند.
براى این منظور هم شبى كه از مكه خارج شد به جاى آنكه راه معمولى یثرب را در پیش گیرد و اساسا به سمت شمال غربى مكه و ناحیه یثرب برود، راه جنوب غربى را در پیش گرفت و خود را به غار معروف به"غار ثور"رسانید و سه روز در آن غار ماند آن گاه به سوى مدینه حركت كرد.
در این میان ابو بكر نیز از ماجرا مطلع شد و خود را به پیغمبر رساند و با آن حضرت وارد غار شد (4) و یا به گفته دسته‏اى از مورخین رسول خدا(ص)همان شب او را ازماجرا مطلع كرده به همراه خود به غار برد.
ابن هشام مى‏نویسد: ساعتى كه رسول خدا(ص)خواست تصمیم خود را در هجرت از مكه عملى سازد به خانه ابو بكر آمد و او را برداشته از در كوچكى كه در پشت خانه ابو بكر بود، به سوى غار ثور حركت كردند غار مزبور در كوهى در قسمت جنوبى مكه قرار داشت،شب هنگام بدانجا رسیدند و هر دو وارد غار شدند.
ابو بكر به فرزندش عبد الله دستور داد در مكه بماند و اخبار مكه و قریش را هر شب به اطلاع او در همان غار برساند و از آن سو غلام خود عامر بن فهیره را مأمور كرد تا گوسفندان او را به عنوان چرانیدن به آن حدود ببرد و شب هنگام آنها را به در غار سوق دهد تا بتوانند از شیر و یا احیانا از گوشت آنها در صورت امكان استفاده كنند، و براى اینكه رد پاى عبد الله بن ابى بكر هم كه شبها به غار مى‏آمد از بین برود و اثر پایى از او به جاى نماند عامر بن فهیره هر روز صبح گوسفندان را از همان راهى كه عبد الله آمده بود و در همان مسیر به چرا مى‏برد.
ولى با تمام این احوال جریانات بعدى نشان داد آن ایمانى را كه على(ع)نسبت به رسول خدا (ص) و آینده درخشان او داشت ابو بكر داراى آن ایمان نبود و هنگامى كه از درون غار چشمش به مشركین قریش افتاد كه در تعقیب آنان به در غار آمده بودند اضطراب و اندوه او را فرا گرفت تا جایى كه مطابق آیه كریمه قرآنى رسول خدا(ص)بدو گفت:"لا تحزن ان الله معنا..."ـاندوهگین مباش كه خدا با ماست!
و با مقایسه این آیه با آیه"و من الناس من یشرى نفسه..."صدق گفتار ما بخوبى روشن مى‏شود. و به هر صورت هنگامى كه قریش در اطراف خانه نشسته و خود را براى قتل آن حضرت آماده مى‏كردند، رسول خدا(ص)نیز در میان تاریكى از خانه خارج شد و شروع كرد به خواندن سوره یسن تا آیه"و جعلنا من بین ایدیهم سدا و من خلفهم سدا فأغشیناهم فهم لا یبصرون"آن گاه مشتى خاك برداشته و بر سر آنها پاشیده و رفت.
در این وقت شخصى از آنجا گذشت و از آنها پرسید: ایا اینجا منتظر چه هستید؟گفتند: منتظر محمد!
گفت:خداوند ناامید و ناكامتان كرد به خدا محمد رفت و بر سر همه شما خاك ریخت،مشركین بلند شده از دیوار سر كشیدند و چون بستر آن حضرت را به حال خود دیدند با هم گفتند: نه!این محمد است كه در جاى خود خفته و این هم برد مخصوص او است و دیگرى جز او نیست!

طراحی و کدنویسی : ثامن تم
Template By : Samentheme.ir